روزگار!
جوجه ی یک روزه را
در حیاط رها کردند
در کارتن کفش رها کردند
در تنهایی رها کردند...
و خورشید روز دیگر هیچگاه برای او طلوع نکرد.
جوجه ی یک روزه را
در حیاط رها کردند
در کارتن کفش رها کردند
در تنهایی رها کردند...
و خورشید روز دیگر هیچگاه برای او طلوع نکرد.
حالا دیگر
شناسنامه ام
یک سوراخ بزرگ دارد.
من هنوز زنده ام!!!
این پست برای این ست که فقط به روز شده باشم.
همین.
دل و دماغی هم البته نبوده و نیست.
بدروود یاران شاید همراه!
تا تو این مرثیه را تمام کنی
این گور تا انتها کنده شده است
لایه های بتن
زیر ضربه های پتک. طاقتی ندارد
وقتی دستان مرگ
گلویت را چسبیده باشد
نگاه گورکن به گور
نگاه تو به چشمان مرگ
...و نگاه مرگ به دستان گورکن
آوازی بر حنجره ی غروب
تا سپیده ی گورستان.
۲۴/۰۴/۱۳۹۰
با آن تن نحیف پر از درد مادرم...
...
...
این روزهای آخر اسفند خانه ام
خالی ست از هیاهو ـ برگرد مادرم!
با ترانه ای یا بهتر بگم با غزلی از محسن آزادی ی عزیز به پیشواز بهار میرویم...
دلم بدون تو غمگین است، شبم بدون تو طولانی
تنم پیاده روی داغیست، پر از زنان خیابانی
همیشه هرزگی دستت، به عشق میل سرایت داشت
که مثل قاعدگی، مردی، به دستهای تو عادت داشت
برو که هیچ نفهمیدی، غمم چه ابر بزرگی بود
برای زندگی ام دنیا چقدر قبر بزرگی بود
دلم بدون تو می گیرد!دلم برای تو می لرزد!
که عشق دلهره ی خوبیست، که در صدای تو می لرزد
چه آشنا و غم انگیزی!غروب اول پاییزی!
بیا بیا که دلم برگیست، که در هوای تو می لرزد!
تو می روی و نگاه من، به رسم کوچه نمی پیچد
نگاه کاسه ی پر آبیست، که پشت پای تو می لرزد...
دلم بدون تو می گیرد بهانه های قدیمی را!
رفیق پرسه بخوان با من، ترانه های قدیمی را!
چراغ خواب چه کم سو بود،برای این شب آویزان
هزار بوسه ی ما گم شد، بر این همه لب آویزان
دلم برای تنم تنگ است! تنی که بوی تو را می داد!
دوباره از بغلم رد شد، زنی که بوی تو را می داد...
دی شب باران آمد
و امروز باران می آید
و من در شادی ای شگرف غرقه ام
هم نفس با سرو ها و کاج ها و گنجشک ها
اما...
مادرم.
نکند مادرم سردش باشد!